«خانه قصه» در قلب تهران، فراتر از یک عمارت تاریخی، زایشگاه شاهکار جاودان «قصه‌های مجید» و محفلی زنده از خاطرات هوشنگ مرادی کرمانی از کوچه‌پس‌کوچه‌های سیرچ تا محله سرچشمه است.

به گزارش اتحاد ما، تابستان سال گذشته بود که خانه مسکونی هوشنگ مرادی کرمانی، چهره ماندگار ادبیات کودک و نوجوان، با نام «خانه قصه» درهای خود را به روی اهالی فرهنگ گشود. اهمیت این عمارت صرفا به سکونتگاه یکی از نویسندگان طراز اول معاصر خلاصه نمی‌شود، بلکه این فضا خاستگاه و زایشگاه اثر جاودان «قصه‌های مجید» به شمار می‌آید؛ روایتی که بخشی جدایی‌ناپذیر از حافظه جمعی و خاطره مشترک ایرانیان را ساخته است.

خانه قصه خیلی زودتر از پیش‌بینی‌ها جای خود را به عنوان قطب فرهنگی تهران تثبیت کرد و امروز به محفلی پیوسته برای گردهمایی دوستداران ادبیات، نویسندگان، اهالی هنر و شیفتگان کتاب مبدل شده است؛ محیطی با معماری اصیل و خاطره‌انگیز که در آن زندگی و پویایی همواره جریان دارد.

در روزهای منتهی به زادروز این نویسنده پیشکسوت، سفری را از خاستگاه او یعنی کرمان آغاز کردم تا به خانه قصه برسم، با این پرسش ذهنی مداوم که چگونه یک چهاردیواری می‌تواند فراتر از آجر و سقف و اتاق امتداد یابد. واقعیت این است که خانه پیش از آنکه ماهیتی فیزیکی داشته باشد، جایگاه شکل‌گیری خاطره‌ها و هویت روانی آدمی است؛ هر بنایی تاریخچه‌ای را در دل خود به یادگار می‌گذارد و نقشی متمایز بر روان ساکنانش حک می‌کند. با این حال، خانه قصه منزلت و هویت چندوجهی خود را از نام و قلم هوشنگ مرادی کرمانی وام گرفته و ساختاری فراتر از یک سکونتگاه سنتی یافته است.

تولد زیر سایه سرو هزار ساله

اپیزود نخست: جمعیتی مشتاق گرداگرد هوشنگ مرادی کرمانی زیر سایه‌سار سرو کهنسال سیرچ گرد آمده بودند؛ او همراه خانواده بازگشته بود تا دیداری با خاستگاه کودکی‌اش تازه کند. طنین صدایی برخاست: «همه نگاه‌ها به لنز دوربین!»؛ فراخوانی از مظفر طاهری، هنرمند شناخته‌شده دیار کرمان، که لحظه را به تصویر کشید.

ندا مومن‌زاده، یکی از علاقه‌مندان روایت‌های این نویسنده پیشکسوت، همراه با برادرش عباس، مسیر شهداد تا سیرچ را به انگیزه دیدار او پیموده بود. وی از مرادی کرمانی پرسید: «شما در دوران کودکی و پس از فراق مادر نزد بی‌بی‌و نصرالله‌خان روزگار می‌گذراندید؛ آن خانه خاطره‌انگیز کجا قرار داشت؟»

مرادی کرمانی با دست سمت راست درخت سرو را نشان داد و گفت: «پشت همین دیوار، کوچه‌ای باریک امتداد داشت که خانه بی‌بی‌در آن جای گرفته بود. شب‌ها پدربزرگ برای خوابیدنم قصه می‌خواند؛ او پیش از پایان روایت خوابش می‌برد و من در افکار کودکانه خودم، رشته داستان‌ها را تا انتها می‌بافتم.»

هوشنگ مرادی کرمانی، آفریننده «قصه‌های مجید» و ده‌ها اثر برجسته ادبی دیگر، در شانزدهم شهریورماه ۱۳۲۳ خورشیدی در روستای کوهستانی سیرچ در جوار سرو سه‌هزارساله آن پا به گیتی نهاد.

فاطمه، مادر هوشنگ، در سنین خردسالی والدینش را در شهداد از دست داده بود؛ زنی جوان و تک‌فرزند که پس از وصلت با کاظم، فرزند نصرالله‌خان، هوشنگ را به دنیا آورد. او تنها نه ماه داشت که مادرش به انگیزه اخذ شناسنامه راهی شهداد شد، دیداری با اقوام تازه کرد و بار دیگر به سیرچ بازگشت؛ سفری که طولی نکشید با درگذشت زودهنگام او پایان یافت تا پیکرش در آرامستان سلطان جلال‌الدین همان آبادی به خاک سپرده شود.

هوشنگ مرادی کرمانی در زادگاهش روستای سیرچ در جوار سرو کهنسال

دیدار هوشنگ مرادی کرمانی و علاقه‌مندان آثارش در جوار سرو تاریخی سیرچ کرمان

روایت ردپای آفرینش «قصه‌های مجید»؛ از سیرچ تا خانه قصه پایتخت

خانه پدربزرگ هوشنگ مرادی کرمانی در نزدیکی سرو کهنسال سیرچ قرار داشت؛ خانه‌ای که در گذر زمان و به‌ویژه در پی زلزله ویرانگر سال ۱۳۶۰ اثری از آن برجای نماند و پس از تفکیک اراضی و خریدوفروش‌های پیاپی، مالکان جدیدی یافت. با این حال، زادگاه این نویسنده نام‌آشنا همچنان در ذهن و خاطره شمار فراوان دوستداران آثارش زنده و استوار است؛ با همان اتاق‌های خشت‌وگلی، حیاط مصفا، بی‌بی، نصرالله‌خان و هوشنگ، که همگی در تاروپود فرهنگ این سرزمین ریشه دوانده‌اند.

اپیزود دوم: هجرت به پایتخت و زایشگاه مجید

مرادی کرمانی در دوران جوانی راهی تهران شد و در کوچه‌ای باریک در محله سرچشمه خانه‌ای نقلی خریداری کرد. شاهکار جاودانه او، «قصه‌های مجید»، در اتاقی کوچک بر فراز بام همین خانه خلق شد؛ اتاقی که سال‌ها بعد پس از مرمت بنا و تبدیل آن به «خانه قصه»، عنوان زایشگاه مجید را به خود اختصاص داد.

اگرچه در گزارش‌ها آمده است که بهروز مرباغی پس از برنده شدن در مزایده شهرداری منطقه ۱۲ این ملک را در اختیار گرفت و مرمت کرد، اما کمتر کسی می‌داند حدود ۴۵ سال پیش، ابوالقاسم افتخاری، نوه عموی مادر نویسنده، از کرمان به تهران آمد و اتاقک مخروبه بالای پشت‌بام را نوسازی و مهیای سکونت کرد؛ همان مأمنی که خاستگاه نگارش قصه‌های مجید شد. به بهانه ۱۶ شهریورماه و زادروز هوشنگ مرادی کرمانی، راهی سفری به دل خاطرات این خانه می‌شویم.

تا خانه قصه

اپیزود سوم:

«ببخشید، می‌خواهیم برویم سرچشمه؛ کدام ایستگاه مترو پیاده شویم؟»

مسافر کناری بی‌درنگ پاسخ داد: «بهارستان پیاده شوید.»

همراه با همسرم در ایستگاه بهارستان از قطار پیاده شدیم و پرسان‌پرسان مسیر خانه قصه را پیش گرفتیم. از بهارستان به‌سوی سرچشمه حرکت کردیم، وارد کوچه شهید جاویدی شدیم و سپس مسیر را به سمت کوچه شهید مجید هداوند کج کردیم. با هر گامی که به پیش می‌رفتیم، سیمای دلنشین تهران قدیم آشکارتر می‌شد؛ کوچه‌ها باریک‌تر و فضای محله حال‌وهوایی سنتی و سرشار از خاطره داشت. در میانه راه از کنار مدرسه تاریخی «بدر» عبور کردیم؛ همان مدرسه‌ای که محل فیلمبرداری صحنه‌هایی از فیلم مشهور «گوزن‌ها» بود.

سرانجام به بن‌بست شیرازی پیچیدیم، خم کوچه را پشت سر گذاشتیم و مقابل پلاک هشت ایستادیم؛ خانه‌ای نقلی با در چوبی اصیل که بر تابلوی سردر آن حک شده بود: «خانه قصه…»

نمای ورودی و تابلو عمارت تاریخی خانه قصه هوشنگ مرادی کرمانی در محله سرچشمه تهران

سردر ورودی عمارت خانه قصه واقع در کوچه شهید جاویدی محله سرچشمه تهران

سفر به زادگاه قصه‌های ماندگار هوشنگ مرادی کرمانی؛ از کوچه‌های کویری تا عمارت خاطره‌انگیز پایتخت

به محض ورود، بانویی به استقبالم آمد. پس از خوش‌آمدگویی، وقتی متوجه شد از کرمان آمده‌ایم، خاطرات گذشته و سفرهایش به این دیار در دوران اشتغال در دفتر کارخانه لاستیک بارز تهران در ذهنش زنده شد. او که تسلط و آشنایی خوبی با لهجه شیرین کرمانی داشت، «مهرانه دانشوران» نام دارد و اکنون به شکل داوطلبانه در خانه قصه تهران فعالیت می‌کند.

ورود به زایشگاه مجید در خانه قصه هوشنگ مرادی کرمانی

در فضای داخلی عمارت و در دو اتاق واقع در سمت راست و چپ، قفسه‌های کتاب، لوح‌ها و جوایز گوناگون هوشنگ مرادی کرمانی به همراه عکس‌های خانوادگی خودنمایی می‌کرد. میز و صندلی‌هایی نیز چیده شده بود؛ در همان مکان مستقر شدیم و به گفت‌وگو با خانم دانشوران نشستیم. وی از برگزاری کارگاه‌ها و کلاس‌های داستان‌گویی برای کودکان محله سخن گفت و ابراز امیدواری کرد با دایر شدن کامل و حضوری مدارس، بستر فعالیت‌های گسترده‌تری فراهم آید.

در گرماگرم این گفت‌وگو، کودکان محله به تدریج وارد شدند و گرد میز حلقه زدند. اندکی بعد، فرزانه قصه‌گو نیز ملحق شد. پس از خوش‌وبش اولیه، کنار بچه‌ها نشستم و از شگفتی‌های کرمان، سیرچ، شهداد و اقلیم زادگاه استاد مرادی کرمانی برایشان روایت کردم. سپس تندیس گنبد جبلیه را از میان قفسه برداشتم و روی میز قرار دادم؛ ضمن معرفی این اثر تاریخی، داستان و پیشینه احداث آن را بازگو کردم؛ تندیسی که سال ۱۳۹۷ با پشتیبانی فدائی، استاندار وقت کرمان، ویژه برگزیدگان مسابقه داستان‌نویسی مرادی کرمانی آماده و با همکاری فرهنگستان زبان و ادب فارسی به برگزیدگان اعطا شده بود.

سرانجام با بچه‌ها خداحافظی کردم، از راهرو عبور کرده و با بالا رفتن از پله‌ها، به اتاقی رسیدم که به «زایشگاه مجید» شهرت یافته است. این فضا در نگاه نخست بسیار ساده، نقلی و معمولی به نظر می‌رسد؛ درست مانند بی‌شمار اتاق‌های آرامی که نویسنده‌ای می‌تواند پشت میز تحریرش بنشیند و کلمات را یکی پس از دیگری به نگارش درآورد. با این حال، با آگاهی از آثاری که درون این چهاردیواری متولد شده‌اند، نگریستن به آن به مثابه اتاقی عادی ناممکن می‌شود؛ فضایی خاطره‌انگیز که در سال‌های نخست دهه ۱۳۶۰ به کوشش ابوالقاسم افتخاری بنا شد و سال گذشته به دست بهروز مرباغی مرمت و بازسازی شد.

اتاق تحریر و محل نگارش قصه های مجید در خانه قصه هوشنگ مرادی کرمانی

فضای مرمت‌شده اتاق بالای پشت‌بام مشهور به زایشگاه مجید در خانه قصه

احیای زایشگاه «قصه‌های مجید»؛ تبدیل خانه هوشنگ مرادی کرمانی به قلب تپنده فرهنگی محله

اتاق اکنون به‌زیبایی مرمت شده است؛ همان کنج خلوتی که هوشنگ مرادی کرمانی سال‌ها پشت میز فلزی‌اش می‌نشست و «قصه‌های مجید» و ده‌ها اثر نام‌آشنای دیگر را خلق می‌کرد. آثاری که از دل همین فضای جمع‌وجور جوانه زدند و به زبان‌های متعددی در سطح جهان ترجمه و خوانده شدند؛ از «خمره»، «مهمان مامان»، «چکمه» و «مشت بر پوست» گرفته تا «لبخند انار»، «شما که غریبه نیستید»، «آب‌انبار»، «مثل ماه شب چهارده»، «تنور»، «قاشق چای‌خوری» و «پلوخورش».

روبروی اتاق، بالکن کوچکی قرار دارد که اشراف کاملی به حیاط پررفت‌وآمد خانه دارد؛ جایی که خنده‌ها و تردد کودکان روح تازه‌ای به کالبد آن بخشیده و این بنا را به نگین درخشان محله تبدیل کرده است. هنگام پایین آمدن از پله‌ها و وداع با «خانه قصه»، این احساس در ذهنم نقش می‌بندد که چقدر شایسته است این مکان در برنامه بازدید مسئولان و گردشگران خطه کرمان در سفر به پایتخت گنجانده شود.

خانه قصه؛ نقطه کانونی محله

شهرداری تهران در آبان سال ۱۳۹۹ با هدف صیانت از بافت و بناهای ارزشمند تاریخی، این خانه را از طریق شهرداری منطقه ۱۲ خریداری کرد تا آن را به خانه-موزه تبدیل کند؛ اما پروژه برای مدتی مسکوت ماند و بنا در وضعیت نابسامانی رها شد. سرانجام در سال ۱۴۰۳ با انتشار فراخوان و برگزاری مزایده، احیای این اثر تاریخی به بهروز مرباغی، معمار و مرمتگر بناهای تاریخی و مدیر خانه اردیبهشت عودلاجان واگذار شد.

مرباغی درباره انگیزه خود از ورود به این پروژه، به حکایت تمثیلی گنجشکی اشاره می‌کند که با قطره‌های آب منقارش قصد فرونشاندن آتش را داشت و می‌گوید: «با همین نگاه پا به میدان گذاشتم و با پس‌اندازی که داشتم در مزایده شرکت کردم؛ خوشبختانه روند مرمت و سایر مراحل نیز مطلوب پیش رفت.»

او که فلسفه خاصی در معماری دارد و بر این باور است فضاها با دم و بازدم انسان‌ها جان می‌گیرند، می‌افزاید: «در روند بازسازی تلاش کردم حضور و هیاهوی طبیعی آدم‌ها زیر سایه تزیینات و موانع کالبدی گم نشود؛ بنابراین فضا را به ساده‌ترین شکل ممکن احیا کردم تا حس واقعی انسان‌ها جاری بماند. افرادی که وارد خانه قصه می‌شوند، از حس و انرژی ویژه آن سخن می‌گویند و این یعنی این فضا رسالت خود را به‌خوبی ایفا کرده است.»

این معمار با تأکید بر اینکه معماری تنها بخشی از فرایند نجات این اثر بود، تصریح کرد: «مهم‌ترین دستاورد، ایجاد حس تعلق‌خاطر در میان ساکنان محله و مردم است؛ آنان امروز چنان پیوندی با این خانه احساس می‌کنند که دیگر هرگز اجازه تخریب یا فراموشی‌اش را نمی‌دهند. از زمان آغاز عملیات اجرایی تا بازگشایی رسمی، این عمارت به کانون پویایی محله مبدل شده و علاوه بر استقبال پرشور همسایگان، مربیان نیز داوطلبانه با ما مشارکت دارند. چه حسی دلنشین‌تر از اینکه شب‌ها در همین اتاق، یعنی زایشگاه مجید می‌خوابم؟ برای نسل ما که با قصه‌های مجید بزرگ شدیم و از طریق کتاب “شما که غریبه نیستید” با فراز و نشیب‌های زندگی هوشنگ مرادی کرمانی پیوند خوردیم، این مکان یادمانی ماندگار است.»

خانه قصه از زبان نویسنده و سازنده اتاق

هوشنگ مرادی کرمانی درباره تاریخچه ساخت اتاقی که اکنون به «زایشگاه مجید» شهرت یافته، می‌گوید: «این خانه را در اواخر دهه پنجاه خریدم. مالک قبلی در طبقه فوقانی یک اتاقک کوچک بنا کرده بود که سقفی چوبی و مستهلک داشت و به دلیل فرسودگی عملا غیرقابل سکونت بود و خطر ریزش داشت. تا اینکه ابوالقاسم افتخاری، از بستگانم، از کرمان به تهران آمد و با اجرای سقف و گچ‌کاری، آن را بازسازی کرد و اتاقی دنج برای نگارش قصه‌های مجید فراهم ساخت.»

ابوالقاسم افتخاری، سازنده این اتاق تاریخی، در تشریح خاطرات آن دوران می‌گوید: «اوایل دهه ۶۰ و در فصل تابستان بود که برای مرمت و آماده‌سازی این اتاق راهی تهران شدم. چند هفته پیش از آن، آقای مرادی همراه با خانواده مدتی را در کرمان مهمان خانه مادرم، مرحومه مشهدی کبری رجبی (دخترعموی مادر هوشنگ) بودند. در جریان همان دیدارها بود که ایده احداث و بازسازی اتاقی مستقل در منزل ایشان شکل گرفت و قرار شد من برای ساخت آن اقدام کنم. تشویق‌های پدر مرحومم، حسن افتخاری که از کارکنان دانشگاه کرمان بود، نقش مؤثری در پیگیری و انجام این کار داشت.»

روایت ردپای آفرینش «قصه‌های مجید»؛ از کوچه‌پس‌کوچه‌های سیرچ تا خانه قصه پایتخت

پرتره هوشنگ مرادی کرمانی خالق قصه های مجید و نویسنده برجسته معاصر

هوشنگ مرادی کرمانی؛ چهره ماندگار ادبیات داستانی و آفریننده قصه‌های مجید

هوشنگ مرادی کرمانی با نگارش «قصه‌های مجید»، اثری ماندگار در ادبیات داستانی معاصر خلق کرد که ریشه در خاطرات کودکی او در روستای سیرچ کرمان دارد. بازآفرینی فضای زیسته و بازتاب صداقت و سادگی زندگی مردمان کویر در این مجموعه، موجب پیوند عمیق مخاطبان چندین نسل با ماجراهای مجید و بی‌بی‌شد و نقشی ماندگار در هویت فرهنگی کودکان و نوجوانان بر جای گذاشت.

به گزارش اتحاد ما، این تجربه زیسته بعدها با تبدیل‌شدن به سریالی خاطره‌انگیز و سپس تثبیت جایگاه خالق اثر در محافل فرهنگی، نشان داد که ادبیات برخاسته از بوم و رنج‌های زیسته انسانی، ظرفیت فراتر رفتن از مرزهای جغرافیایی را داراست و می‌تواند از کوچه‌پس‌کوچه‌های یک روستای دورافتاده تا خانه‌های قصه پایتخت طنین‌انداز شود.

روایت تولد «قصه‌های مجید» در اتاقی دست‌ساز؛ ردپای آفرینش از کوچه‌های سیرچ تا خانه قصه پایتخت

افتخاری در ادامه روایت خود گفت: دو هفته پس از بازگشت خانواده آقای مرادی به تهران، من به همراه مادر، خواهر و دوست دوران کودکی‌ام حسن باقری—اهل شهداد و هم‌خدمتی‌ام در دوران سربازی در شیراز—با اتوبوس راهی تهران شدیم و بلافاصله با تهیه مصالح، دست‌به‌کار ساخت اتاق شدیم. تمام مراحل کار را دونفری و در کنار حسن باقری پیش بردیم. در جریان این بازسازی، خانواده مرادی کرمانی به همراه خواهر و مادرم در منزل مادر همسر ایشان اقامت داشتند. من و حسن نیز در همان محل حضور داشتیم و کار را پیگیری می‌کردیم. غروب‌ها، با اتمام کار روزانه و بازگشت آقا هوشنگ از محل کار، همگی با یک ژیان به گشت‌وگذار می‌رفتیم؛ من رانندگی می‌کردم و آقای مرادی مسیر را نشان می‌داد. او [افتخاری] علاوه بر بازسازی و آماده‌سازی این اتاق اختصاصی برای نویسندگی، دستی هم به سر و روی اتاق‌های خانه کشید.

افتخاری یادآور شد: اتاق را نقاشی و شیشه‌های آن را نصب کردیم. آقای مرادی کرمانی رضایت عمیقی از کار داشت، بارها از نتیجه تمجید کرد و می‌گفت قصد دارد تا دیروقت بنویسد و با مهیا شدن این فضا، نور چراغ و سر و صدا مزاحم بچه‌ها نخواهد شد. هنگامی که از بازسازی خانه مرادی کرمانی و تبدیل آن به «خانه قصه» و خلق قصه‌های مجید در همان اتاق دست‌ساز با او صحبت کردم، با خوشحالی گفت: «بسیار خرسندم که سهمی در برپایی آن خانه داشتم و هوشنگ‌خان از ما راضی بود. ساختمان‌ها باقی می‌مانند و انسان‌ها می‌روند؛ نام ما نیز در کنار این اثر جاودانه شد. ما با جان و دل برای هوشنگ‌خان، که همواره مورد احترام و محبت قلبی ما بوده، کار کردیم.»

خاطرات زنده آن روزها

اطهره افتخاری نیز با مرور روزهای حضور در تهران برای ساخت این اتاق کار گفت: مادرم هوشنگ‌خان را همچون فرزندانش دوست می‌داشت و او را «هوشنگ‌خان» خطاب می‌کرد. پس از سفر او به تهران، از شهداد برایش نامه می‌نوشت و خرما می‌فرستاد. من در دوران دبستان بودم؛ سخنان مادرم را مکتوب می‌کردم و نامه‌های ارسالی هوشنگ را برای مادر می‌خواندم. او با اشاره به اینکه ساخت این اتاق حدود سه هفته به طول انجامید، افزود: ما برای همراهی و یاری خانواده هوشنگ‌خان رفتیم و با اتمام کار، همگی به کرمان بازگشتیم.

حسن باقری نیز که سال‌هاست در عرصه کشاورزی فعالیت دارد و مدتی نیز در توزیع آهن فعال بود، با گرامیداشت این تجربه مشترک گفت: آشنایی و پیوند دوستی من با آقای مرادی کرمانی در تهران رقم خورد و تا امروز پایدار مانده است. آثار ایشان همواره در خانواده ما خوانده می‌شود؛ در سفرهایم به تهران همچنان با ایشان دیدار می‌کنم و افتخار می‌کنم که در ساخت مکانی که قصه‌های مجید در دل آن جان گرفت، سهمی داشته‌ام.

در جست‌وجوی آقای نویسنده

پرده آخر؛ به سیرچ و پای سرو کهنسال می‌روم؛ هوشنگ را زیر سایه‌اش در حال کودکی می‌بینم. در امتداد رودخانه و دنبال بلبل هزاردسته ناپدید می‌شود. مسیرش را تا شهداد، محله نارنج‌قلعه و خانه مادری پی می‌گیرم؛ از پله‌های نخل بالا می‌رود. هشدار می‌دهم: «پایین بیا، پاسخ پدر و مادرت، کاظم و فاطمه را چه بدهم؟» هوشنگ رطب بزمانی می‌چیند و فرومی‌ریزد. در تلاشم تا پیش از افتادن روی علف‌ها آن را بگیرم؛ تا چشم می‌گردانم، او به تهران رسیده است.

شماره‌اش را می‌گیرم و پاسخ می‌دهد؛ همهمه در فضا موج می‌زند. صدایی—شاید پری‌خانم، همسر هوشنگ‌خان—می‌گوید: «شمع را فوت کنید آقا هوشنگ.» زادروز هوشنگ مرادی کرمانی است. با صدایی رسا می‌گویم: «سلام آقای مرادی کرمانی، سالروز میلادتان فرخنده باد!»

خبرنگار و فعال رسانه‌ای استان کرمان

مطالب دیگر

سیره حضرت زهرا (س)؛ الگویی جامع برای زندگی و برکت جامعه

مسعود باژیان

|

۰۳ آبان ۱۴۰۵

تأکید استاندار کرمان بر حمایت از سرمایه‌گذاری بخش خصوصی در کرمان

مسعود باژیان

|

۰۳ آبان ۱۴۰۵

دادستان کل کشور: عدالت دیرهنگام، عدالتی ناقص است

مسعود باژیان

|

۰۳ آبان ۱۴۰۵

۱۰ محور عملیاتی رئیس‌کل دادگستری کرمان برای مبارزه با فساد

مسعود باژیان

|

۰۳ آبان ۱۴۰۵

اشتراک گذاری
جستجو